¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٧ ب.ظ توسط شب
¤ نوشته شده در ساعت ٥:۱٦ ب.ظ توسط شب
پیرمرد مست
نگاهش خیره ماند به ویترین مغازه ای
کلاهش را که برداشت گریست...
آه ای پیرمرد مست!
مگر الکل چه کرده است
که مانکنی سرد
چشم هایت را خیس کرده اند؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٤ ق.ظ توسط شب
آن جا نشسته ای
در پهنای انحصار قلبم
و این جا کمی نزدیک تر
در هجوم تشویش گونِ لمس ِ نگاه ها
جای تو خالی ست.
دور می شوی...دور می شوی...دور می شوی
در حالی که نشسته ای همچنان
بی آن که بدانی
بی آن که بخوانی
بی آن که بخواهی
و من اینجا نشسته ام
کمی نزدیک تر
در سکوت غمگنانه ی کاغذها
بی آن که بدانم
بی آن که بخوانم
بی آن که بخواهم...
* برای میم در روز تولدش...
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٠ ب.ظ توسط شب
خوش دارم٬ هوشیار باشم
نه به بانگی بیگانه.
خدا را می ستایم٬ که جهان را آفرید
به احمق ترین شکل ممکن.
از این روست که٬ خود
راهم را
به کج ترین شکل ممکن می روم
آن فرزانه ترین می آغازَدَش
دیوانه٬ پایانش می دهد.
* فریدریش نیچه
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٤ ب.ظ توسط شب
سیگاری که روشن کردم در شبی تاریک
افسوس شمع مگس هایی شد
که دورش می رقصیدند.
****
... تو را همان بایسته تر
آن که زیر پاهاشان له شوی
ای ته سیگار تنها
در شبی تاریک
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٠۱ ب.ظ توسط شب
...اما از دَوَران باز نمی ایستد... بیهوده می چرخد در هق هق گریه و اضطراب...
و دیگر مجالی نیست برای فتح ثانیه ها در این گستردگی دایره...
در فاضلابِ زیر پاهامان موش های خاکستری و سفید در جدال همیشگی شان ٬ دشنه ی زنگار بسته ی زمان را از یاد برده اند...لیک کمی بالاتر موش های آزمایشگاه ـ این فدائیان راستین مدرنیته ـ فلسفه ی زمان را چه غمگنانه می فهمند در قفس هایی که خالی از بوی خوش ِ فاضلاب آزادی شان است!
...اما از دوران باز نمی ایستد...بیهوده می چرخد در اسارت آمپول و تفکر...در اسارت کشف و شهود...در اسارت کاغذ و قلم...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ توسط شب
در تاريکی کاغذ و قلب
نورها که کم می شوند
واژه ها می تراوند
در تاريکی کاغذ و قلب
و اين گونه است
که گرمای فندک نورش را
ارزانی خواهد کرد
انديشه کردن در رختخواب جرم است
چرا که به خواب آلودگان تاريخ
سردردشان را فرياد خواهند زد
و سکوت يک اتفاق
بی شرمی بی خوابی های مکرر است
تنها خواهم بود
چرا که تنهايی در گستره ی بی ريای اشک های بی فرجامش
تنها اشارتی ست که
غم را انکار می کند
باز هم پلک هايم سنگين خواهند شد
و فراموشی درد
تنها تسکينی است
که آينده ـ اين هولناک٬ افسانه ی مغموم ـ را
در بطن
شوم خبرهايش
مدفون خواهد کرد
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥۳ ق.ظ توسط شب
ميعاد در لجن
...آری قبول. دست هايم يارای آن نيست که نوشتن...
ليک بی شرم تر از آنم که خاموشی گزيدن.
مگر شکست چيست جز هجاهايی سربی که در فراسوی مفهوم پوچشان ٬ مردی در حمام فين به خون خويش می نگرد.خونی که «لای و لجن را به جای خدا و خداوند٬ آلوده ی وحشت و شرم می کرد*»
کمی صبر کن! می دانم که خسته ای از هيبت کليشه ای اين واژه های هيچ...اما کمی درنگ...اندکی فقط...کوتاه تر از لحظه ای که کوتوله٬ تير خلاص را نشانه گرفته است.
ارابه ی تاريخ اين بار هم چرخيد...و حقيقت هم چنان آن سگ توله ی نجيبی ست که در خيابان شلوغ شهر ٬ بی اعتناعی عابران را به نظاره نشسته است...
فغان! تنها«ماهيان می دانند که عمق هر حوض به اندازه ی دست گربه ست**»
«افسوس!
آفتاب
مفهوم بی دريغ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه ای آنان را
اين گونه دل فريفته بودند...***»
شايد آخرين واهمه ی بی نام و نشان همين بود....
*اخوان ثالث
**نصرت رحمانی
***شاملو
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤۸ ق.ظ توسط شب
sabi
سقوط دانه ی توتی ـ
در جنگل تاريک
آواز آب.
(هايکوی ژاپنی)
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳۳ ق.ظ توسط شب
. آرشيو
. پست الكترونيك
طراحی قالب
. هــُــرم
دوستان
. صبحانه
. تبعيدي
. مطقيير
. هذيان
. اوهام
. قيلوله
. اسپاگتي
. پاييزان
. کارتن خواب های سیاسی
. كافه شبانه
. اسد امرايي
. استامينوفن
. ساعت سرد
. dirty feet
. نقطه الف
. سوالي نيست
. بي نام بي نشاني
. چيزي ميان 2 فريم
. عاليجناب كرم
. داستان دوستي ها
. رد پاي يه ديوونه
. !!!...!!!
. اين يك زن است
. بابا لنگ دراز
. عاقلانه
. تلخون
. رستگاری در ساعت 8:20
. کله شق
. گام معلق لک لک ها

